نامه ای به خدا
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٧ 

خدا جونم سلام.وقتی می خواستم این نامه رو واست بنویسم اینقده گیج بودم که نمیدونستم چطوری شروعش کنم. آخه تازگی ها اینقده مشکلات آدما زیاد شده که واسه گفتنش کتاب ها وقت میبره! و کاغذ من هم کوچیک! دنبال یه جمله یا کلمه یا نمیدونم یه چیزی بودم که بتونم همشونو توش خلاصه کنم  و خلاصه بفرستم واست . ولی نشد. میدونم همشونو میدونی ..میدونم میدونی دوست دارم بنویسم تا خالی شم.. آخه خیلی وقته واست ننوشتم..اووووووووووه  8 سالگی کجا 25 سالگی کجا..یادته تازه نوشتنو خوندنو یاد گرفته بودم؟ اون بار از آرزوهام واست نوشتم ..اینکه کمکم کنی مهندس شم..اینکه پولدار شم..اینکه. و و .و  چه رویاهایی .همشونو شدم.. ولی این بار دارم واست مینویسم تا دردل کنم..واست مینویسم تا گلایه کنم..بازم میدونم که میدونی و میدونم که داری گوش میدی!اما حیف کاغذم کوچیکه و همشون جا نمیشه... دوست داشتم از آرزو های آدمای امروزی واست بگم..از اونایی هم بگم که از فرط گرسنگی آرزوهاشون رو هم خوردند!.توی نامه ی قبلی از مدیر و معلم  خوش اخلاق  مدرسم واست گفته بودم.ولی این بار دوست داشتم از مدیرایی بگم که دم ازمعلم بودن و  اخلاق میزنن ولی .... از اون پاینی ها  بگم که عدالت رو تنها توی صحبت ها میشنوند .از اون بالایی ها بگم که خیلی هاشون همسایه ی گرسنه دارن و قانون و تبصره ی زندگی بنده هاتو اونا رقم میزنن. خدایا مگه تو رو کجا میبینن یا نکنه نمیبینن؟!!کاش کاغذم جا داشت تا میتونستم از انسان و انسنانیت واست بگم..از رنگ پریدگی عشق..از غرب و شرق . از شعار بگم که خیلی ها فریاد میزنن! از وعده و وعید!..از نون گندم..از آب ..از راننده تاکسی که قشنگ!!!!!!! غریبه نوازی میکنه!! از همکار که واسه چندر غاز، خنجر میزنه که  کاش از جلو بود و میشد دفاع کرد!!! از دین بگم که بی وضو صف اول پرستشتو((نمازو))  پر میکنند!!!از مسجد بگم و مناره! از ریا و تکبر و غرور . از تجمل و گرسنگی و یتیم نوازی . از بیمارستان و هزینه ی درمان و مسکین همیشه مریض..و و و .تازگی ها هم میگن بحران شده ! پولکی یه گروه خوشحال شدند و یه گروه خسته و گرسنه و غافل از اینکه خوشحال و غمگین سالهاست بحران زده اند.بحران غفلت از تویی که لب طاقچه گذاشتنت.یه خط بیشتر واسم نمونده . خدا جونم  توی دنیات  کاغذ سفید که بشه حرفای دلتو توش بنویسی دیگه کم گیر میاد! کلاغاتو که میشناسی..کلاغا بردند.


کلمات کلیدی:
 
شادی غمناک
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ 

این پست تعطیل شد!!!(( یعنی اینکه قبلا یه چیزی اینجا نوشتم از خاطرات تلخ یه جایی..به تحریک بعضی ها تصمیم به پاک کردن گرفتم))...خوش به حال اونی که ندید و نخوند.

غم؟

چرا؟

شاید .............

اصلا ولش کن!!!

تا پست بعدی.

راستی من منتظریه نفر بودم که توی این مدت خبری ازش نشد!! .... امیدوارم هر جایی هست سالم باشه(( استاد من ........(( بی خویشتن خویش))!!

من دوباره دارم میرم...ولی باز بر میگردم.....

امیدوارم

بایبامن حرف نزن

 

  


کلمات کلیدی:
 
کوچ
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦ 

هوا کم کم داره بوی سرمای زمستون رو میگیره....درخت ها لحافشونو انداختند..لباساشون هم درآوردند تا لباس خواب بپوشند..مورچه ها هم جلسه ی دو فوریتی جیره بندی غذای انبار ها واسه زمستون تشکیل دادند...و پرنده ها هم ساک و چمدونا رو بستند تا مدتی برن قشلاق!!!

پلیکان کوچولو می دونست تا چند ماه دیگه باید از این سرزمین کوچ کنند..ولی هنوز پرواز یاد نگرفته بود!!!!

میدونست اگه بمونه میمیره!!...موندنش مساوی با مرگشه!!!..قبلا ها از خودش میپرسید چرا مثل مورچه ها غذا انبار نکنه....چرا نخوابه...تا مجبور باشه مسافت های زیادی رو پرواز کنه!!!

یه روز این سوالهای بچه گونه رو از پلیکان اعظم که بهش مرغ پیر میگفتند  پرسیده بود و اونم در جواب بهش گفته بود: به پرنده بودن خودت افتخار کن!!!باید پرواز کرد

بهش گفته بود پرنده ها تنها موجودات کره ی زمین هستند که زنده اند!! ..وقتی پرواز میکنی می فهمی اونی که روی کره ی خاکی هستی نیستی!!!...خیلی فراتری!!...حتی اینو بارها ازش توی بحث های دیگه هم شنیده بود که به یاراش میگفت: از آدم ها نترسید!!! خیلی  از آدم ها به ظاهر زندند!!!... مردند چون پرواز یاد ندارند!!!

میگفت تنها ما پرنده هاییم که در هر لحظه میتونیم جایگاه قبلیمون رو از بالا نگاه کنیم و برای موقعیت های بهتر و مناسب تر از بالا همه چیز رو ورانداز کنیم...تنها ماهاییم که فصل سرما و یخبندون میتونیم آزاد باشیم و به هر نقطه ای که دلمون بخواد بریم..ولی آدما چی؟ توی فصل سرماشون!! خیلی هاشون خودشون رو توی خودشون زندانی میکنن...!!!!

میگفت باید اینقده بخوری زمین تا بالاخره یاد بگیری و یادت بمونه که پرواز کردن به همین راحتی نیست.. اراده میخواد....خواستن!!!!

نترس ..شجاع باش...این کلماتی بود که توی ذهن پلیکان کوچولو رژه میرفتند...تا حالا ده ها بار زمین خورده بود...مرور این حرفها بهش نیرو میداد...میتونست که میتونه بپره!...فکر آدم ها ولش نمیکرد....آدم هایی که به ظاهر...........!!!

.

.

.

.

پلیکان کوچولو بعد ها تو دفتر خاطراتش نوشت: کاش یه مورچه ی پرنده بودم!!!!

                                    فصل کوچ من هم رسید..تا 4 ماه دیگه خدانگهدار

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
من
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ 

این پست صرفا در جواب سوالات دوست خوبم کی؟ چی؟ کجا؟ نوشته شد...پیرو پست قبلی!!!!

با توجه به پیشنهاد دوست خوبم قاسم برای اینکه موضوع بحث بیشتر روشن بشه لطفا اگه حوصلتون میشه پست قبلی رو بخونین..بعد برین نظر دونی اونجا سوال های کی چی جون رو هم بخونین.. بعد بیان اینجا اینو بخونین..اینطوری بهتره!!!!

۱- من از نگاه من کیه؟چیه؟ کجاست؟

دقت کنیم ضمیر (( من)) رو به کار میبریم تا وجود ..هستی انسانی رو بتونیم جلو ببریم...مطرح کنیم!!

پس بحث کاربرد ضمیر میتونه روشن باشه!!...((من)) ضمیر رو بذارین کنار!!!!

ولی (( من )) مورد بحث ما منی نیست که متعلق به انسان باشه!!!!..این من درون انسان..در ذهن جای داره!!! کی هست و چی هست؟ ((من)) یه انسان گم شده است!!!..انسانی که در یک مجموعه خود قدرتیه که داره دنبال قدرت میگرده!!!..انسانی که اسما انسانه ولی در اصل نیست!! چون انسان یکیه!!! و اون همون انسانه!!! نه ((من))!!!!

و این (( من)) زمانی معنی اصلی خود رومیگیره که انسان معنی بده!!!

این یعنی یکی شدن با هستی..همه در یکی!!!..پس واضحه که دیگه  جایی برای (( من)) نمیمونه!!!

نمیدونم چقدر واضح گفتم!!! بذار در جواب 2 بیشتر باز کنم!!!

  3 و2-من آدم ها کی شکل میگیره؟ وقتی قدرت مقایسه پیدا کردن؟ و این قدرت چه طوری پیدا میشه؟

نظام تربیتی انسانی در این مجموعه دنیا همیشه این شکلی بوده که انسان رو در جریان تکامل به صورتی بارآورده که خود رو در میدان نبرد و اشتیاق به سمت پیروزی سوق داده!!! پیروزی برای زنده بودن..قدرت طلبی...آزادی برتر!! ولی هنوز نتونسته تعریفی دقیق از آزادی و پیروزی بیاره!!

خوشبختی کلمه ی زیباییه ولی در اوج زیبایی باز هم حرص و ولع برای بیشتر داشتن همیشه همراه آأمی بوده!!!

در حالی که میدونه چیزی به نام مرگ وجود داره!!!!

و به دست خود همین من اسباب رنج خودش رو مهیا کرده!!!  به دست ذهن!!! چون میخواسته من رو به اوج برسونه..یا زنده نگه داره!!!!

چرا؟

وقتی کودکیم قبل از مرحله ی شعور و آگاهی به ارزش ها و ضد ارزش ها واینکه هدف رو بتونیم معنی کنیم تصور کن هیچ عامل مقایسه ای  در وجودت راه ندن!!! نگن اینو باید داشته باشی تا اینو بدست بیاری یا از دست ندی!!!..نگن این اخلاقت خوبه یا بد!!! نگن ترسویی یا شجاع!!!...تو در نقطه ی صفر میمونی..پس به راحتی میتونی به جای اینکه آدم ترسویی که الان هستی آدم شجاعی باشی!!!! به شرطی که تو رو اینطور یعنی بالعکس رفتار قیلت بار بیارن!!! ...و این رو بسط بده به همه ی جوانب زندگی!!!! یعنی تو میتونستی منی که الان هستی نباشی!!! یعنی این من ساختگیه!!! ساخته ی ذهن ..  انسان اگر میدونست هیچی برای از دست دادن نداره چرا باید ظلم کنه!!!؟ چرا باید حرص مال بزنه؟ چرا باید رنجور زندگی کنه؟....چرا باید متنفر باشه!!!!

نری فردا به بابا مامان گیر بدی که چرا منو اینطوری بار آوردین!!!؟

نه !!به نظر من باید سیستم اینطوری می بود که انسان راهی رو طی کنه به سوی تکامل!!!..یعنی انسان  نقص رو تشخیص بده و پی به مشکل ببره و بکوشه برای حلش!!! به سوی اون واقعیتی که هر روز یه قدم داره بهش نزدیک میشه ..واقعیتی که چسبیده به خودشه و در خودش جا داره!!!

انسان در معنای اصلی عاری از هر گونه کاستیه!! ظلم و رنج و نفرت همگی ناشی از کاستیه!!فطرت انسان خود یک آرام مطلقه!!  ذات انسان یک ذات الهیه ..اینو نباید اثبات کرد  ...خود آفرینش انسان اینو اثبات میکنه!!! پس مشکل کجاست که انسان از خودش دور شده و به من پناه آورده؟

به قول آقای دکترمحمد جعفر  مصفا در کتاب تفکر زاید من یه تفکر زائد بیشتر نیست که همه داریم با خودمون به دوش میکشیم!!!

خدایی که ازش دم میزنیم که همهش رحمته تنها در عشق انسانی میتونه خودش رو اثبات کنه!!!..وقتی عشق بمیرد...((من)) همه چیز را میگیرد...خدا میمیرد و انسان است که تنها می ماند که چیست این زندگی؟ چیست این آفرینش؟

پرسیدی قدرت   مقایسه چطوری پیدا میشه؟

این چیزیه که بوجود اومده ..در نظام رفتاری – تربیتی انسان...در ذهن انسانی... چیزی که گفتم چه رنگ ماتی رو به زندگی داده!!!!

فکر میکنم خیلی دست و پا شکسته گفتم..ولی خوب لپ کلام و جواب های تو همینا بود که تونستم جوابم بدم!!

امیدوارم منظور رو رسونده باشم.

کتاب تفکر زاید آقای دکتر مصفا خیلی کمکم کرد تا ذهنیت قبلی خودم رو در این نگاه ثابت کنم... اونم به پیشنهاد یکی از دوستام. بهتون توصیه میکنم.خوندش به نظر من واجبه!!!

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خاکريز دريا
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ 

                                                بنام خدای مهربون

سلام ... برگشتم ولی من رو نیاوردم!!

بعد از چند ماه که بنگاه جفنگیات ما تعطیل بود دوباره برگشتم..دورانی بود این دوران سربازی !!!!

خاطرات 3 ماه و نیم خدمت شریف سربازی در ارتش جمهوری اسلامی ایران شاید نوشتن همشون ساعت ها وقت بگیره که خوب مطمئنا اینجا هم جای گفتنش نیست!!ولی خوب اونایی((آقایون محترم))     که ارتش خدمت  کردن شاید فهمیده باشن که ارتش کنونی البته اون چیزی که مادیدیم (( یه وقت سوء تفاهم نشه!!)) مجموعه ی منظمی از بی نظمی ها بیشتر نیست!!!!....واقعیت ها بیشتر اوقات تلخند(( البته واسه مخاطبش))!!!

پروسه ی سربازی  معمولا به شکل زیره(((  اینا رو قبلا واسه یکی گفتم))):!!

1- اول کچلت میکنن

2-دوم کلاه میذارن سرت  <):)

۳-سوم میگن حرف نباشه(( خفه شوی محترمانه))

۴- چهارم دهنتو سرویس میکنن

۵- پنجم هم میگن خوش آمدی((همون موقع رفتن))!!

تنها چیزی هم که همیشه همراته بی خوابیه!!!

اونای که نرفتن بدونن....اونایی که هم همین نزدیکی ها گفتند که میخوان برن سربازی در جریان باشن!!!!!

خاکریز دریا

کوله بار عشق را برداشته ام

از فراز قله های غرور من را به زمین انداخته ام

از خاکریز دریاهای وجود گذشته ام

و هم چنان میروم به سوی سپیدی شفق صبحگاهان

تا آندم که ندایی مرا می خواند

بایست

اینجا پایان راه است

سکوت میکنم

می نشینم

خود را نمی بینم

من را شکسته ام

تعریف ها پوچند

خالی از کلمات

چشمانم را میبندم

فقط میشنوم

اینجا پایان راه است

پایان من

پایان رنج

پایان نفرت

پایان تنهایی

اینجا پایان راه است

آغاز خود بودن

آغاز خدا بودن!!

کاش میتوانستیم بی من زندگی کنیم

سالهاست در این وادی زندگی خاکی خود را اسیر کرده ایم در قالبی از من…بگذار آسوده باشیم..بشکنیم خود را و انسان را معنی کنیم…خدا در پس این من نشسته است…منتظر ماست!!!!

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ 

سلام

بعد از 56 روز با کوله باری از خستگی دوباره برگشتم و باز دوباره دارم میرم با بغچه ای پر از حرف های ناگفته و وخاطرات گفتنی!!! یه دوره ی 2 ماه ی کد دوباره کردند تو پاچمون... یه دوره ی الکی و بی فایده هم واسه ی ارتش و هم واسه شرکت ..به هر شکل باید رفت..چاره چیه؟ ارتش چرانداره!!!

قصد نوشتن داشتم ولی دستم به قلم نمی رفت... غذاهای پادگان مخم رو گازوئیلی کرده!!..امیدوارم بتونم توی آینده ای نزدیک بنویسم.

دلم واسه ی همتون تنگیده بود! ..عذر خواهی میکنم اگه نتونستم بهتون سر بزنم و پست های قشنگتون رو بخونم..دوره ی کد رشت دوره ی الکیه..فکر کنم وقت زیاد داشته باشم..امیدوارم هر چه سریعتر بیام سراغتون

به امید دیدار!


کلمات کلیدی:
 
سربازی
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ 

سربازی در سربازی سر بازی سر سره بازی سر سربازی را شکست!!!

حالا چرا اینو گفتم؟!!!

دوم دبیرستان بودم که از طرف بسیج دانش آموزی یه بخشنامه اومد که اونایی که متمایلند برای دوره 2 هفته ای سربازی (( آموزش مقدماتی)) اسم نویسی کنند برن دفتر بسیج!... یه زمانی واسه خودمون یلی بودیم هااا..بچه بسیجی و ایناا... می گفتند این 2 هفته 2 هفته از خدمتتون در آینده کم میکنه!..اردیبهشت ماه بود...بچه ها یه نیم نگاهی بهم انداختیم و یکی دو تا کردیم دیدیم هی همچین بد هم نیست ها.. دو هفته آش خوری..2 ماه پلو خوری!!..می ارزید..گفتیم تجربه ای هم میکنیم و 2 هفته از تابستون رو هم حالی به حولی...!!..واقعا هم چه حولی!!!!

تیر ماه..پادگان چی چیه گناباد..نمی خوام از جزئیات این دو هفته بگم واستون.. چون یه کتاب خاطرست و از نوشتنشون عاجزم توی این پست کوتاه! فقط به یاد ماندنی خاطرش خاطره ی 7 روز جریمه ی من  از 14 روز دوره بود!!!!!

بگم:

1- خوابیدن سرپست زاغه(( با لگد بیدارم کردند!!))

((زاغه: آقایون حتما میدونن واسه اون دسته از خانم ها که نمیدونن بگم!: همون جایی که یه دکل هست بزرگه یه سر باز روشه ..یعنی توی اتاقکشه!! حالا من بالاش نبودم  پایینش بودم!!))

2- خوابیدن سر پست آسایشگاه(( با نور چراغ قوه ی پاسبخش بیدار شدم که میگفت هی هی هی.. مردیکه از دهات اومده بود!! بلد نبود حرف بزنه!!!))

3- نشستن یلقاوی(( ظرف غذا)): فرمانده دید نامرد..نمیدونم توی شب چطوری دید؟!!.. یادم رفته بود دیگه!!...خواب و خستگی.. به قول تراکتور فکرشو بکن نوجوون 16 ساله...آخی!!! باور کنین از خجالت اون موضوع اینقده بهداشتی شدم از اون به بعد که نگو!!!

4-دروغ گفتن (( سرم درد میکنه!!)) برای دو در کردن ورزش صبحگاهی ..(( مچم رو گرفتند نامردا!!... روز قبلش واسه یکی از بچه ها جواب داده بود..نمیدونم چرا من..!!! یعنی اینقده تابلو بوده!!؟؟؟))

5- داد انداختن نا به جا وسط میدان اصلی پادگان(( نباید وسط میدون دستور ایست میدادم که دادم!! اینقده بلند داد کشیدم که تمام فرمانده ها از خواب پریده بودند...ساعت 2 شب...تصور بکن چراغ های آسایشگاه فرمانده ها چیک چیک چیک داشت یک یکی روشن میشد!!!))

به خاطر همین مورد 5 ... 2 شب دوباره جریمه شدم تا رکورد جریمه رو توی اون پادگان از خودم کنم!!

بنده خداها مونده بودند که با من چیکار کنند!!!..خوب شد 2 هفته بود... به جان بچم منو اغفال کردند!!

اینا رو گفتم که بگم اول تیر به مدت ۵۶ روز باید برم آموزشی سربازی(( اینو نگفته بودم که ما 56 روز آموزشی داریم که باید حتما بگذرونیم و بقیه خدمتمون  همون کارمونه در قالب تعهد خدمتیه... که خوب من هنوز نرفتم!!!))..مثل اینکه خاطرات داره دوباره تکرار میشه! ..خدا نکنه..دیگه عبرت گرفتم  و حواسم جمعه!!!..پسر خوبی شدم!.. گل پسر... هر چندکه اون 2 هفته توی شرایط الانم تاثیری نداشت(( به خاطر بورسیه بودنم)) ولی خوب تجربه ای واسم گذاشت و خاطراتی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم.

حالا باید دید توی این 56 روز چی میگذره؟!!!

واسم دعا کنین..تا دو ماه دیگه بای بای

 

بشین سر جات

دنبال یه عکس بودم در ارتباط با موضوع....ببینید چی به پستم خورد؟!!..عکس بچمه!!!


کلمات کلیدی:
 
چقدر ديوانه ام
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ 

بار ها تصمیم گرفته ام دیوانه باشم

اما مردم نگذاشته اند

با زهم همین مردم...

بار ها تصمیم گرفته ام دیوانه باشم

اما من نگذاشته ام

باز هم همین من...

بار ها تصمیم گرفته ام دیوانه باشم

اما او نگذاشته

باز هم همین او...

اسیر بوده ام

چرا؟

چرا اسیر خدای مردم..خدای من..خدای او نشده ام؟

چرا؟

.

.

ولی این بار زنده ام

بدان زنده ام تا به آنچه می خواهم برسم

من زنده ام تا بمیرم

شاید تو این را خوب نفهمی

ولی من خوب میفهمم

من دیده ام

چشمانم را از دریا قرض گرفته ام...

خشکی خشک است...حسود است...بخیل است!

من زنده ام تا دریا را بنوشم

تو این را نمی فهمی

شیرینی شوری را نچشیده ای

من زنده ام تا خدایم زنده است

چرا که خدایم زنده است تا من زنده ام!

آه...چقدر دیوانه ام...چقدر دیوانه ام

                                                                                                  ساعت ۲:۳۰ بامداد

                                                                                                        ۱۳۸۲/۱۲/۲۹


کلمات کلیدی:
 
کاشمر ۱۶۰ کيلومتر
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ 

ساعت 11 شب...جاده ی کاشمر..توی اتوبوسم...دارم میرم مشهد...راننده ایندفعه از این مسیر اومد..میتونست از راه فردوس بره ولی خوب چون مسافر کاشمر داشت از این راه اومد..مسافر بغل دستیم خوابه(( یه دانشجوی اردبیلی که اومده طبس داره معدن میخونه!!))..اکثر مسافرها خوابند..تک وتوک بیدارند...راننده مث اینکه اهل نوار نیست...سکوت اتوبوس رو شیخ عباس مرده شور معروف طبس شکسته!...داره از اماما و معصومین واسه ی ردیف جلویی ها میگه!!...خوابم نمیبره..ظهر خیلی خوابیدم...دارم جاده رو نگاه میکنم...تابلوهای کنار جاده امشب یه جور دیگه بودند..با اینهمه جاده نوردی و تابلو دیدن .. امشب منو بردن توی فکر!...پیچ خطرناک ...گردش به راست..سبقت ممنوع..احتیاط...خطر...شبرنگهای کنار جاده...کاشمر 160 کیلومتر...توی عالم خودمم که یهو راننده ترمز میزنه ..چی شده؟ ..مسافر بغل دستیم از خواب پریده و میپرسه!....یه کامیون چپ کرده..با احتیاط رد میشیم..قلم و کاغذ توی سامسونیت دارم... شروع میکنم به نوشتن...

چقدر زندگی شبیه همین جاده ست..تابلوها..کامیون چپ شده...چطوری باید رانندگی کرد؟ ..هر طور دلت میخواد؟..یا نه طبق تابلوها و قوانینی که بازم خود آدم گذاشته؟!..پس آزادی چه معنی میده؟...آیا جون آدمای ماشین های دیگه مهم نیست؟!...جون مسافرهای خودت؟!..یا..............!! نمیفهمم!!...این تابلوها رو زندگی گذاشته یا آدمای زندگی؟!..اگه میشد یه جور دیگه باشه چطوری بود؟..یا نه غیر از این نمیشد باشه؟!..یعنی خود زندگی گذاشته؟!!!!

کاشمر 130 کیلومتر..30 کیلومتر از زندگی رو نوشتم..هنوزم خوابم نمیبره...راننده چقدر راحت پیچ خطرناک رو دور زد..!!!

راستی اگه کنار جاده ی زندگی جایی که هیچ مکان عمومی یا بیمارستان یا مکان خاصی نباشه یه تابلوی بوغ زدن ممنوع بزنن چه معنی میتونه داشته باشه؟؟؟؟

ساعت 11:40 شب

اتوبوس طبس – مشهد

اردیبهشت 86


کلمات کلیدی:
 
برای هميشه.....
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ 

دیشب آسمان هم گریه میکرد...!

دایی پس از سالها زنده شد....!

زنده ی مرگ

راه نا کجا آباد

کاش قمریان همیشه خواب دیشب میدیدند انسانی دیگر راه نا کجا آباد را پی گرفت....بی توشه....با کوله باری از آرزوهای بی فرجام.....

غمگین و آهسته

برای همیشه رفت!!!

.

.

.

برای همیشه رفت...


کلمات کلیدی: